نقل كردهاندكه درويشي فقير به نام عنايت درمشهد بود كه گاهي دو روز را در گرسنگي به سر ميبرد زيرا عادت نداشت چيزي را از مردم طلب كند پس با نهايت گرسنگي و ناتواني به حرم مطهر مشرف شد و خدمت قبر آن حضرت گريه نمود.
ناگهان حالت چرت به او دست داد در آن حال امام رضا (ع) را ملاقات كرد كه فرمود مي روي نزد فلان بقال من گفتهام كه به تو 4 غاز«واحد پول دوره قاجار معادل نيم شاهي» دهد آنها را ببر نزد فلان خرده فروش كه در فلان جا بساط دارد سنگي روي بساط اوست آن رابه 4 غاز بخر و آن سنگ را حكاكي كن در ميان آن دانة لعلي است چون آن دانه را بيرون آوري به هندوستان ببر. گفتم من كه حكاكي نميدانم فرمود ما تو را تعليم ميدهيم چون به حال آمد برخاست و از حرم بيرون آمد و همان كار را انجام داد پس به هندوستان رفت و آن دانه را به زر بسياري از او خريدند و ثروتمند شد و به مشهد بازگشت.
(كرامات رضويه ج 1 ص 215 – 214).
|
|
|
|