ريزد ز شوق جانان، خيزد زياد منزل
چون رود آبم از چشم، چون دود آهم از دل
ز آه سرشك سرخوش، با خاطري مشوش
ز آن نعل دل در آتش، زين صبر پاي در گل
بحري به زير پا در، طوفان ميغ بر سر
ني ناخدا نه لنگر، نه بادبان نه ساحل
در تيه غم مجاور، بي كاروان و عابر
ذكرم چه؟ ربَ يَسِّر وِردَم چه؟ رَبِّ سَهِّل
چون باد بامدادي، گردم به گرد وادي
گه طي اين بوادي1 گه قطع آن مراحل
روز از تو پاي برسنگ، با بخت خويش در جنگ
شب در كر يچه2 تنگ، دور از همه اماثل3
گاه از گريوه4 كوه، بر دوش، بار اندوه
گه ز ازدحام انبوه، گرد ملال بر دل
گاهي به دشت فرقت گاهي به شهر غربت
ياران روان به سرعت من گام گام راحل
نالان بسان مزمار5، گريان چو ابر آذار6
از دست او من زار، در دست من رواحل
رويش زديده غايب، شوقش به سينه غالب
ما سوي يار راغب، او سوي غير مايل
بعد حريم آن در، چون فتنه در برابر
هجران آن سمنبر، چون مرگ در مقابل
او را فراغ بالي، ما را ضعيف نالي
آن رتبه اي است عالي، و اين پايه اي است سافل
اي بيخبر زدوري، آسان مدان صبوري
دوري ز چون تو حوري، مشكل غمي است مشكل
جان در برت بزودي، بار سفر گشودي
ليكن اگر نبودي، تن در ميانه حايل
دل راست درد بي حد، از هجر آن سهي قد
جان راست حالتي بد، بر ياد آن شمايل
از بند غم بجستم، وز درد دل برستم
در امتحان ببستم، بس غورة هياكل7
خوانديم شب خدا را، كرديم بس دعا را
وردي نماند ما را، ناخوانده از وسايل
بينيم تا چه داريد، از سحر در چه كاريد
وز چاه سر بر آريد، هاروتيان8 بابل
دي قصة پريشان، مانند نوحه كيشان
مي گفت پيش دل جان، مي خواند نزد جان دل
دل گفت چند ساكن، بودن دراين مساكن
محروم از آن اماكن مهجور از آن منازل
بگذشت در غريبي، عمرم به بي نصيبي
آوخ زناشكيبي، ياد از نگار محفل
جان اين سخن چو بشنفت از حرف وي بر آشفت
فرياد بر زد و گفت، كي فكرت تو باطل
تا كي زخويش و ياران، گويي و از دياران
و زحال بيقراران، يك باره گشته غافل
آوخ كه ياد ناري، از غربت فگاري
مجموعه الوقاري، محموده الخصايل
يعني غريب ضامن، ما را امام ثامن
آن منبع ميامن، و آن مجمع فضايل
آن كش خدا رضا خواند، مرضي و مرتضي خواند
در مدحتش قضا خواند، بي شبه و بي مماثل
شاهنشه خراسان، زاو آسمان هراسان
كش از ضميرش آسان، بس عقدهاي مشكل
لطفش به مشرب دين، شهدي و شهد نوشين
قهرش به حالت كين، زهري و زهر قاتل
جويد گه افادت، پويد به صد ارادت
آرايد از سعادت، آرد گه مسائل
هم علم را معالم، هم حلم را عوالم
هم خُلق را مكارم، هم خَلق را دلايل
چون داد دلستاني، اي ملجاء اماني
چون رَشح9 كف فشاني، اي منشاء فواضل
هر گه كه وقت خواندن، مصحف نهي به دامن
كوري چشم دشمن، خواند ملك قلاقل10
گاهي زخرق عاده، شد سر كه از تو باده
گه صورت وساده11 غرّنده شير هائل
با آن كه خصم نامرد، ديدت به عهد خود فرد
بهر جدالت آورد، جنگ آوران افاضل
از صايب و مجوسي و زمروزي و طوسي
چون چرخ آبنوسي هر يك زكين مجادل
چندي فسون دميدند، بحث و جدل كشيدند
فضل تو را چو ديدند، از حد و حصر فاضل
هم جاثليق12 و عمران دادند دست اذعان
هم مروزي سليمان آمد به عجز قائل
درّ سخن چو سفتي، هر گه عدو شنفتي
بي اختيار گفتي، لله درّ قايل
زآن پيش كاورد شور، امواج بحر مسجور 13
بودي و ليك مستور، در كوي عقل عاقل
هم شرع را تو وارث، هم فرع را تو باحث
هم فرش را تو باعث، هم عرش را تو حائل
نام تو بود منقوش بر عرش غير معروش14
ورنه چو عهن منفوش15، گشتي زچرخ زايل
نه دور چرخ گشتي، ني سال و مه گذشتي
منع فيوض گشتي، زارواح و از هياكل
بودي اگر نه مقصود بودي زخلق موجود
از بوالبشر كجا بود حّوا هنوز حامل
تا حشر اگر شمارند فضل تو را كه آرند
در نطق يا نگارند در حصر آن رسائل
گردد قلم شكسته نطق فگار خسته
بر لوحها نبشته نقشي از آن فضائل
روز وغا16 كه شيران، جوشند با دليران
ريزد شرار نيران، از تير هر مقاتل
پر خاشجو هژبران آتش فشان چو گبران
خنجر گذار ببران رنگين به خون انامل
نالد زمين چو ناقوس، از رعد و ناله كوس
سوزد فلك چو فانوس، از برق شعله شائل
ز آن طور خشم و اين طرز افتد درون هر مرز
هم دشت را زمين لرز هم كوه را زلازل
تيغي كه برفشاني بر خصم ناگهاني
بس فوج فوج راني سوي عدم قوافل
يا ملجاء البرايا يا مورد البلايا
يا معدن العطايا يا ممكن النوايل
دست است و دامن تو، دامان و گلشن تو
كز فيض خرمن تو، ناگشته راست حايل
فكري بكن به كارم كز جرم شرمسارم
بس شكوه ها كه دارم، از دست نفس جاهل
هم شرم پيش خالق هم منّت خلايق
هم كثرت علايق هم قلّت مداخل
پشتم شكست فاقه، چندان كه رفت طاقه
و افتاده از علاقه، بر گردنم سلاسل
شاها به حق احمد ختم رسل محمّد
كامد نخوانده ابجد، كونين را حلاحل
آن موج بحرذ اخرو17 آن صاحب مفاخر
هم آخر اواخر هم اول اوايل
مصداق طاي طس فحواي سين يس18
آن زبدة اساطين19 و ان قُدوه20 قبايل
شاها به حق حيدر آن صف شكن مظفر
خيبر گشاي صفدر لشكر شكن سلاسل
آن مظهر العجائب و آن مظهر الغرائب
آن دافع النوائب21 آن رافع النوازل
كافزاي لطف خاصم وز فقر من خلاصم
بستان زوي قصاصم اي دادخواه عادل
زين پس مدار صحبت از مسكنت شكايت
كان شه زيُمن همت بنمايدت وسايل
آيد ز طرف هر راغ22 تا لحن نا خوش زاغ
خيزد زصحن هر باغ تا نالة عنادل23
بادا عدويش از غم چون صوت زاغ درهم
يارش زهي فرح دم چون لهجة بلابل24محمد باقر «صحبت» «صحبت لاري» پاورقي1 - بوداي: بيابانها، صحراها (جمع باديه).
2 - كريچه: خانة كوچك.
3 - آماثل: برتران، برگزيدگان (جمع امثل).
4 - گريوه: پشتة بلند، گردنه و عقبه، راه دشوار.
5 - مزمار: ناي نوازندگي.
6 - آذار: ماه ششم از ماههاي سرياني برابر با ماه اول بهار.
7 - غورة هياكل: صورتهاي نسنجيده.
8 - هاروتيان: منسوب به هاروت. هاروت و ماروت: دو تن از فرشتگاناند كه به زمين آمدند و مرتكب گناه شدند و در چاه بابل زنداني گرديدند. نام اين دو فرشته در ادب اسلامي و ايراني در سحر آموزي و حيله گري و غرور مثل كرديده است.
9 - رشح: تراويدن آب، تراوش آب.
10 - قلاقل: معوّذتين: دو سورة «قل اعوذ بربّ الفلق» و «قل اعوذ بربّ الناس» كه براي دفع چشم زخم و رفع آفات ميخوانند، گياهي است از تيرة پروانه داران، چشم خروس، انار صحرايي.
11 - وساده: بالش، مخدّه - اشاره است به معجزه حضرت رضا (ع) كه نقش وساده را به شير مبدّل فرمود. قصيده 1 شمارة 3.
12 - جاثليق: پيشواي مسيحيان (= كاتوليك). بيت اشاره دارد به اينكه فضل بن سهل وزير مأمون عباسي مجلس مناظرهاي ترتيب داد و جاثليق، پيشواي عيسويان، رأس الجالوت، رئيس يهوديان، و هرمز بزرگ زردشتيان و عمران صابي پيشواي ستاره پرستان و سليمان مروزي متكلّم مشهور خراسان را كه هر يك از دانايان قوم بودند، جمع كرد تا با حضرت رضا (ع) مناظره كنند. ولي حضرت رضا (ع) برخلاف ميل باطني مأمون بر همة آنان غلبه فرمود و آنها را مجاب كرد (رك: عيون اخبار الرضا ص 95 تا 100).
13 - مسجور: لبريز از آب، پر، ممتلي.
14 - غير معروش: نا افراشته - اشاره دارد به آية: «وهو الذي انشا جنات معروشات و غير معروشات» «خداوندي كه بوجود آورد باغهاي افراشته و تا افراشته» (آية 142 سورة انعام).
15 - عهن منفوش: ناظر است به آية: «و تكون الجبال كالعهن المنفوش» «وشوند كوهها چون پشم زده» (آية 14 سورة قارعه).
16 - وغا: جنگ.
17 - ذاخر: گنج نهنده.
18 - اشاره دارد به دو سورة نمل (كه آغاز آن طس است) و سورة (يس).
19 - اساطين: ستونها، اركان (جمع اسطون معرّب ستون).
20 - قدوه: پيشوا، رئيس قوم.
21 - نوائب: سختيها، مصيبتها (جمع نائبه).
22 - راغ: مرغزار - دامنة سبز و خرّم كوه.
23 - عنادل: بلبلان (جمع عندليب).
24 - بلابل: بلبلها (جمع بلبل).
|
|