| در كودكـى دستم به دست مـادرم بود |
|
وقتى به درگاهت رضاجان مـىرسيدم |
| آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور |
|
با گوش جـان از بيكرانها مـىشنيدم |
| آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر |
|
شور طوافت در دل من شعله ور بود |
| گرم و سبكبال و رها، بىتاب بىتـاب |
|
گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود |
| مادر تمام غصه ها را با تو مـىگفت |
|
از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش |
| مىشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند |
|
از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش |
| همچون كبوتر شاد و بىآرام و خرسند |
|
بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم |
| تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم |
|
وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم |
| همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم |
|
دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما! |
| مگذار بىروى تو بنشينم شب و روز |
|
نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما! |
| مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم |
|
چون ريشه سرو وصنوبرپاگرفته است |
| تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى |
|
عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است |
| تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم |
|
بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن |
| بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم |
|
تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن |