درگه پادشاه ملك صفا

باز خاطر زعيش دلگير است
نفس راست بر جگر تير است
نمك از درد، عافيت طلب است
لبم از زهر، چاشني گير است
محرم ديده، گرية زار است
همدم سينه، نالة زير است
جبهة گريه ام، فلك سايست
قامت ناله ام، زمين گير است
شكّرم در مذاق دل، زهر است
سوسنم در دماغ جان، سير است
كاوش نغمه هاي نغمه طراز1
بر دلم زخم ناخن شير است
***
جيب اشكم لبالب از خون است
زين سبب روي ديده گلگون است
***
زهرها در گلوي جان دارم
نيشترها در استخوان دارم
يك چمن داغهاي خون آلود
درته آستين جان دارم
يك جهان اشكهاي زهراندود
بر لب چشم خون فشان دارم
آتشين مرغ گلشن عشقم
بر سر شعله آشيان دارم
هم خزان هم بهار در چمنم
خنده بر طرز بلبلان دارم
چون كنم طفل ناله را خاموش
من كه لب بر لب فغان دارم
***
من كيم خاكبوس درگاهي
جبهه ساي در شهنشاهي
***
وه چه درگاه رشك عرش برين
فرش او ديده هاي حورالعين
در كمين پايه اش زغايت عجز
ايستاده سپهر صدرنشين
چون فروش منقّش اندروي
گسترانيده بال روح امين2
آستانش زگرد كافوري
توتيا3 بخش ديده هاي يقين
بسكه بر ساحتش فشرده ملك
جبهة ريش و ديدة خونين
خشت ها گذشته لخت هاي جگر
خاك ها گشته سود هاي جبين
درگه كيست آن رفيع مقام
كه ازو مي چكد تراوش دين
***
درگه پادشاه ملك صفا
نقد حيدر علي بن موسي
***
آن شهنشاه آسمان خرگاه
كه سجود درش چكد زجباه4
آن كه با ياد رفعت قدرش
كند انديشه بر سپهر نگاه
وان كه با فكر وسعت جودش
دل زنده در محيط فيض شناه
آن كه گر جلوه گر شود رايش
به دل تيره تر زروي گناه
بعد صد سال گركشد آهي
آينه روشني برد از آه
جودش ار دستگير فقر شود
خور كند اكتساب نور از ماه
عدلش ارتكيه گاه عجز شود
حمله بر شير آورد روباه
***
لطفش ار تربيت سبيل كند
خاك را خوان جبرئيل كند
***
همّتش چون گهرفشان گردد
مايه پرداز بحر و كان گردد
چون كفش آستين بر افشاند
فقر در سيم و زرنهان گردد
نام دستش چو بر زبان گذرد
ابر از شرم خوي فشان گردد
سكه از شوق نام او بي خواست
از جنين درم عيان گردد
گوهر از ذوق جود او بي گفت
از مسامات كان روان گردد
گر نسيم بهار روضة او
عطر فرماي مغز كان گردد
هر كف خاك تن زفيض شميم
عطر گل هاي بوستان گردد
***
نظرش چون به تربيت كوشد
جسمها را لباس جان پوشد
***
خسروا گرچه من كف خاكم
ليكن از آستان ادراكم
ني غلط گفتم اين چه هذيان5 بود
لال بادا زبان بي باكم
تو گرانمايه ابر فياضي
من كف خاك آرزوناكم
آرزو اين كه از تراوش لطف
سازي از تيره خاطري پاكم
از تو گر فيض تربيت يابم
عرش بوسد زمين ادراكم
پرتوي از تو گر نصيب افتد
شعله گردد بساط خاشاكم
***
ذره يي كز تو تربيت يابد
بر سر آفتاب و مه تابد
***
مي تواني ز روي آساني
كردن اين خاك را زر كاني
مي تواني به يك كرشمة لطف
ساختن در فن سخنداني
طبع چون من سيه گليمي6 را
آن چنان فيض بخش و نوراني
كه هم از رشك او شود پرنور
تربيت سحر سنج شرواني7
هم زطوفان حمد توست كه طبع
مي زند موج هاي عمّاني
هم زفيض ثناي توست كه نطق
مي كند اين همه درّافشاني
ورنه ناپخته شاعري چون من
كي تواند چنين ثنا خواني
***
اي چو من صد هزار مدح طراز
بر در روضه ات ثنا پرداز
محمد آملي متخلّص به «طالب»

پاورقي

1 - طراز: زينت و آرايش.
2 - روح امين: روح الامين، جبرئيل.
3 - توتيا: اكسيد طبيعي روي كه محلول آن براي چشم پزشكي بكار مي‌رود.
4 - جباه: پيشانيها (جمع جبهه).
5 - هذيان: پريشان گويي، ژاژخائي، بيهوده گويي.
6 - سيه گليم: بد بخت و تيره روز.
7 - مقصود افضل الدين بديل خاقاني شرواني است (متوفّي به سال 595 ه).

 

 Copyright © 2004 "Shamstoos.ir"
دبيرخانه دائمي جشنواره فرهنگي هنري امام رضا (ع) - مشهد
info@shamstoos.ir