دل ز دل بردار اگر بايست دلبر داشتن
دل به دلبر كي رسد جز دل زدل برداشتن
دلبر و دل داشتن نبود طريق عاشقان
يادم از دل داشتن زن يا ز دلبر داشتن
عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقي كافر است
با مسلماني نشايد عشق كافر داشتن
بندi نفسي مرو زي عشق كت نايد درست
سوي دريا رفتن و طبع سمندر1 داشتن
عقر2 كن خنگ هوس را تا تواني زير گام
سطح اين چرخ محدّب را مقعّر داشتن
شو كه از راه مجاز آري حقيقت را به دست
ني مزاج خويش را هر دم فروتر داشتن
اي زده دست طلب در دامن نفس پليد
بايدت آن دست را پيوسته بر سر داشتن
نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذري
سنگ را درهم شكن خواهي اگر زر داشتن
بشكن اين آبينه زنگار سود نفس را
تا تواني چهره پيش مهر انور داشتن
شو مجرّد تا در اقليم عنا گيري قرار
كاين چنين كشور به كف نايد ز لشكر داشتن
گر توانگر بود خواهي بايدت در هر طريق
ناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن
در تكاپوي طلب و اپس تر است از گرد راه
آن كه بنشيند به اميد تكاور داشتن
اي برادر هر چه هستي هيچ شو در راه دوست
تا تواني جمله اشيا را برابر داشتن
اي پسر بايد پي تسخير شهرستان دل
دل زجان بگرفتن و جان دلاور داشتن
ترك خود كن اي پسر تا هر چه خواهي آن كني
اينت3 ملك و اينت چاه و اينت كشور داشتن
با سپاه جهد كن تسخير ملك معرفت
تا تواني جمله گيتي را مسخّر داشتن
پيش شاهنشاه كل ننگ است در شاهنشهي
خان خاقان يافتن يا قصر قيصر داشتن
بلكه بايد ملك معني را گرفتن و آنگهي
قيروان4 تا قيروان درياي لشكر داشتن
چشم صورت بين ببند اي دل كه نبود جز گزاف
طرّه تاريك و رخسار منوّر داشتن
نيز نايد در نظر جز ريشخند كودكان
سبلت افشانده و ريش مدوّر داشتن
مانوي كيش است در كيش حقيقت آن كه خواست
ديدة حق بين به ديوان مصوّر داشتن
چيست نمرودي؟ خليل الله را هشتن ز دست
وانگه از كوري نظر بر صنع آذر داشتن
رو به كنج عافيت بنشين كه از دريوزگي است
گنج دارا جستن و ملك سكندر داشتن
چيست دون طبعي هواي خسروي كردن به دهر
با نشان خدمت از فرزند حيدر داشتن
بوالحسن خورشيد آل مصطفي كايد درست
با ولايش تاجي از خورشيد بر سر داشتن
حجت هشتم رضا، شاهي كه بتوان با رضاش
هفت چرخ نيلگون را زير چنبر داشتن
هر كه امروز از صفا محشور شد در حضرتش
بايدش آسايش از فرداي محشر داشتن
نعمت دنيا و عقبي بر سر كوي رضاست
با رضاي او توان نعماي او فر داشتن
اي طلب نا كرده و ناديده احسان امام
شايدت دل را بدين معني مكدّر داشتن
رو طلب كن با دل بيدار و چشم اشكبار
تا ببيني آنچه نتوانيش باور داشتن
چون تويي كاهل، چه مي خواهي كه از بي دولتيست
بينواي كاهل اميد از توانگر داشتن
پادشاهي نيست آن كاز روي غفلت چند روز
بر سر از دود دل درويش افسر داشتن
منصب شاهنشاهي چبود؟ مقام بندگي
بر در نوباوة موسي بن جعفر داشتن
اي به غفلت در پي اكسير دنيا كنده جان
بايدت در بوته اين يك بيت چون زر داشتن
«اين ولي الله اين اكسير اعظم اين امام»
«خاك شوتا زر شوي، اين كشتن آن برداشتن»5محمد تقي ملك الشعراي بهار پاورقي1- سمندر: جانوري ذوحياتين شبيه به چلپاسه كه به طور افسانه ميگويند در آتش زندگي ميكند.(فرهنگ نفيسي)
2 - عقر: پي كردن ستور و بازداشتن از رفتن (غياث اللغات).
3 - اينت: كلمه تحسين و تعجّب است به معني: زهي!
4 - قيروان: نام شهري است در منتهاي ملك مغرب (مراكش) در شمال آفريقا - معرّب كاروان.(غياث اللغات)
5 - بيت آخر اين قصيده از حكيم صفاي اصفهاني است كه قصيدهاي دارد به همين وزن و قافيه به مطلع:
اي دل ارخواهي به سرآهنگ افسر داشتن كشور تجريد را بايد مسخّر داشتن
ملك الشعراي بهار در سردون اين قصيده به قصيده بلند صفاي اصفهاني كه در نعت قطب اولياء حضرت علي بن ابيطالب عليه الصلوه و السلام است نظر داشته.
|
|